واویی

فصل ۲۱: زمزمه‌ی تاریک در ذهن خالی
حرف یوکی مثل یک خنجر یخی در قلب موئیچیرو فرو رفت. تانجیرو با بهت قدمی به عقب برداشت و میتسوری جلوی دهانش را گرفت تا صدای گریه‌اش بلند نشود.

موئیچیرو با صدایی که به سختی از گلویش خارج می‌شد، گفت: «یوکی… منم. موئیچیرو. ما همین الان با هم جنگیدیم. تو… تو حتی من رو بوسیدی تا…»

اما یوکی فقط با ترسی بیشتر به او نگاه کرد. او هیچ‌چیز به یاد نمی‌آورد؛ نه تنفس برف، نه دوستانش، و نه آن احساس عمیق به پسر مو بلند روبرویش. در ذهن خالی او، فقط یک صدای ضعیف اکو می‌شد… صدایی که می‌گفت او متعلق به تاریکی است.

ناگهان، دمای اتاق به شکل غیرطبیعی پایین آمد و مه غلیظی از جنس یخ روی زمین پخش شد. قبل از اینکه هاشیراها بتوانند واکنشی نشان دهند، صدای خنده‌ای نرم و فریبنده در هوا پیچید.

دوما!

او از دل سایه‌ها، مستقیماً پشت سر یوکی ظاهر شد. سانمی و اوبانای با فریاد شمشیرهایشان را کشیدند، اما دوما فقط بادبزنش را بالا آورد و طوفانی از یخ بین خودش و هاشیراها ایجاد کرد تا کسی نتواند جلو بیاید.

دوما با مهربانیِ دروغین و لبخندی شیطانی، خم شد و کنار گوش یوکی زمزمه کرد: «اوه، پرنسس بیچاره‌ام… چقدر ترسیده‌ای. این انسان‌های وحشی تو را اسیر کرده‌اند. آن‌ها می‌خواهند از تو استفاده کنند.»

یوکی با گیجی و چشمانی بی‌روح به دوما نگاه کرد. دوما دستش را به سمت یوکی دراز کرد و با صدایی هیپنوتیزم‌کننده گفت: «من تنها کسی هستم که تو را می‌شناسد. بیا با من برویم… به خانه‌ی واقعی‌ات.»

موئیچیرو با خشم و استیصالی که تا به حال از او دیده نشده بود، شمشیرش را بالا برد و به سمت دیوار یخی دوما حمله کرد: «ولش کن حرومزاده! یوکی! به حرفش گوش نده!»

اما یوکی، که حالا تمام خاطرات روشنش پاک شده بود، با تردید دست سردش را بلند کرد و آرام در دستِ دوما گذاشت…
دیدگاه ها (۰)

واویییی

وایی الان از خجالت دارم اب میشعم

واو

...

یوکیی

لالالالالا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط